تک ستاره زندگی مامان و بابا
دخترک شیطون ما
سلام به مامانی گل و نی نی های خوشگل و عزیزشون فاطمه خانم خوبه و خدمتتون سلام داره. اول بگم که ابن خانم ما یه خواننده حرفه ای هست و به سریال دلنوازان به خاطر تیتراژ آخرش علاقه زیادی داره و هر وقت اقای لهراسبی شروع به خواندن میکنه ایشون هم شروع میکنه و خداییش بیشترش رو حفظه ولی کلمات رو نمیتونه روان بگه و من و بابایی هم ذوق میکنیم و هم به خاطر اداهای ایشون از خنده روده بر میشیم و جالبه که اصلا هم برامون تکراری نمیشه(قضیه جوجه کلاغ هست دیگه)خداییش اینقدر قشنگ ادا در میاره که نگو. حدود یکماهی بود که پای فاطمه از پشت زانو تا روی پاش به فاصله های مختلف قرمز شده بود و من اولش فکر کردم شاید گرمی کرده و خوب میشه ولی نشد.به توصیه همکارم که پسرش همینطوری بود براش کلوترمازول زدم ولی خوب نشد...تا اینکه دیروز بردمش دکتر خودش آقای دکتر تابان و ایشون گفتند که حساسیت هست ولی معلوم نیست به چی و شربت لوراتادین براش تجویز کردند و البته توصیه کردند که پاش رو حنا بذاریم که البته مامانم از قبل اینو گفته بود(ایول تجربه) .در ضمن توصیه کردند که برای رشد قدش هر روز شربت زینک سولفات رو بهش بدم و مولتی ویتامین ویتوگلوبال هم براش نسخه کردن.فاطمه خانم از لحاظ قد و وزن کمی کوچولو هست...البته من خودم هم بلند نیستم ولی دلم میخواد فاطمه از خودم بلندتر بشه و اقای دکتر هم زینک سولفات رو توصیه کردند. از شما میخوام منو راهنمایی کنید که زینک ایرانی بهتره یا خارجی؟ اینو بگم که خوشبختانه قرصهایی رو که فاطمه برای تشنجی که عید کرد میخورد دیگه تموم شده و 2 هفته دیگه دوباره براش نوار مغز میگیرم و خدا رو شکر دیگه خوب شده. هفته پیش رفتیم دهدشت شهر بابایی و حسابی به فاطمه خوش گذشت و با مرغ و خروسهای عمه بزرگه حسابی بازی کرد.فاطمه خانم دیگه غریبی نمیکنه و با شوهر عمه اش زود دوست شد و این چنر روز رو حسابی باهاشون بازی کرد. عمه فاطمه پرهای دم مرغها رو میکند تا اونا راحت تر تخم بذارن و اونا در این موقع حسابی قدقد میکردند و فاطمه که فکر میکرد عمه داره مرغا رو اذیت میکنه حسابی شاکی شده و با عمه دعوا میکرد.به پسرعمه اش که کلاس اول دبیرستان هست میگفت داداشی و با اون هم حسابی خوب بود.فقط شبا اونجا خوب نمی خوابید و بهونه مامانم رو میگرفت. عمه جان زحمت کشیدن و حدود 10 تا 12 تخم مرغ محلی برای فاطمه گذاشتند که دستشون درد نکنه. موقع برگشت خوشبختانه در طول مسیر فاطمه خواب بود ولی ساعت 1 که رسیدیم بیدار شد و حدود یک ساعتی توی بغل من و بابایی بود تا خوابش برد. مطمئن بشید دفعه بعد که بیام دوربین خریدم و عکسای فاطمه رو میذارم. فعلا تا بعد... این فاطمه خانم ما هم دیگه بزرگ شده و هر روز با دیدن پیشرفت توی کارهاش و حرف زدنش میفهمم که دخترم داره بزرگ میشه...این دو سال و چند ماهی که فاطمه با ماست(بدون ۹ ماه) با وجود سختی ها و شیرینی هاش به سرعت برق و باد گذشت و دختر کوچولوی ما دیگه با ما مخالفت میکنه...خودش کار انجام میده و حسابی با بعضی کارهاش که فکر کنم از نظر ما که پدر و مادرش هستیم خارق العاده است ما رو شگفت زده میکنه. جدیدا هر وقت میخواهیم براش کاری بکنیم یاد گرفته و میگه:"تو بلد نیستی ...من بلدم" شبا که میخوابیم تا قبل از اینکه خوابش ببره نزدیک به ۴ یا ۵ بار الکی میگه "مامان آب" دیشب هم اومد توی بغلم و سرش رو گذاشت رو دستم و داشت تو موبایل یکی از فیلمهای خودش که بابابش رفته بود پارک نگاه میکرد تا خوابش برد. فاطمه خانم موسیقی متن سریال دلنوازان رو دوست داره و در هر حالتی باشه خودش رو میرسونه و بهش گوش میده و ما هم نمیتونیم کانال رو عوض کنیم. راستی فاطمه اصلا حوصله نداره براش کتاب بخونم و یا قصه تعریف کنم و هنوز ۲ دقیقه نگذشته بلند میشه میره ...به نظر شما این مهم نیست؟یعنی ممکنه علاقه مند بشه؟فعلا که خیلی شیطونه. ایشون هر وقت مثلا از دست من ناراحت میشه میگه:برو علی" هر وقت از دست دایی جونش ناراحت میشه میگه "برو مامان جون" و هر وقت از دست باباش ناراحت میشه میگه "برو لیلا "و خلاصه رابطه ها رو خوب میفهمه و میدونه کی به کی ربط داره...الهی دورش بگردم راستی من مامان زهراو مامان امیر حسین هفته پیش بچه ها رو بردیم پارک آزادی و حسابی خوش گذشت و من از دیدن اونا حسابی خوشحال شدم...البته عکس و فیلمش دست اوناس چون من دوربین نبرده بودم...دست شما درد نکنه....اون زهرا خانم خوشگل و ملوس راستی میخواستم فاطمه رو بذارم مهد قرآن و این تصمیم رو به خاطر این گرفتم که فاطمه خیلی خیلی رقاص شده و به هر حال رقص رو توی آنتن میبینه و میخواستم از اون طرف ار مسایل مذهبی خیلی دور نشه...چون خانمی اگه کانالی رقص باشه میخ میشه و نگاه میکنه.نمی دونم کارم درسته یا نه و از شما ها راهنمایی میخوام؟ راستی من تصمیم داشتم واکسن آنفلونزا به خانمی بزنم و واکسن هم خریدم ولی همکارام گفتند پزشک اطفال توصیه نمیکنه و منم با پزشک خانمی صحبت نکردم و فعلا براش نزدم و واکسن رو دادم بابایی بزنه.در این مورد هم اگه راهنمایی کنید ممنون میشم. چند روز پیش فاطمه با بابایی رفته بود پارک محله ای و میخواسته تاب بازی کنه که یه بچه بزرگتر از خودش میاد طرفش و میخواسته با قلدری خانمی رو بترسونه که ایشون هم بهشون اجازه نداده و به بچه گفته برو مامانت و بچه هم ترسیده و دیگه طرفش نیومده خدا رو شکر میکنم که به من ابن فرصت رو داده تا بتونم یه دختر به این زیبایی داشته باشم و این لحظات خوب رو در اینجا براش ثبت کنم. بازم میام...فعلا تقریبا یکماهی میشه که از دختر عزیز و خوبم چیزی ننوشتم. این خانم خانما حسابی شیطون بلا شده و البته میزان درک و فهمش هم بیشتر . دامنه لغات خانم گل ما روز به روز بیشتر میشه و شده حروف رو پس و پیش کنه منظور خودشو میرسونه. نمی دونم چه ویری توی وجود این بچه هست که از هر بالا رونده ای بالا میره جدیداً با اسباب بازیهاش صحبت میکنه و بعضی مواقع دعواشون میکنه و برخی اوقات هم اونا رو تنبیه میکنه چند روزی میشه که اسباب کشی کردیم و در طول این مدت ایشون هنوز قبول نداشتند که این خونه جدیدمون هست و همش میگفت بریم خونه و سرش رو کج میکرد و میرفت طرف خونه قبلی.البته فکر میکنم به خاطر درهم بودن وسایل بود که همچین حسی داشت ولی الان که همه جا مرتب شده و شرایط این خونه بهتر از قبله از اینجا خوشش اومده(خدا رو شکر) اگر من و باباش خدای نکرده! با هم بلند صحبت کنیم ایشون اعتراض میکنن و حساب هر دوی ما رو میرسن. توی حیاط مامانم اینا چند بوته فلفل هست که ایشون هر روز صبح به فلفلاشون سر میزنن یکم باهاشون حرف میزنن باید خیلی بیشتر از قبل مواظب رفتار و حرفامون باشیم چون خانم خانما مثل طوطی تقلید میکنه و میدونه هر حرفی کجا کاربرد داره. خانم خانما همه همسایه های مامان اینا رو دیگه میشناسه و خونه دوتاشون میره...یکیش دخترشون دوست خودمه و یکیش پسرشون دوست داداشمه...خونه اولی که میره حتما باید شکلاتی چیزی بهش بدن بخوره وگرنه راضی نمیشه بیاد بیرون...بچه شرطی شده...خونه دومی که میره مرغ و خروس دارن و اسم آقاهه احمد هست و میگه"برینم خونه اَمد(احمد) خووس" و البته میترسه نزدیکشون بشه و از دور تماشا میکنه .. خلاصه اینکه واسه خودش توی کوچه حکومت میکنه از اینکه هر روز شاهد بزرگ شدن دختر عزیزم هستم خدا رو شکر میکنم و از خدا میخوام این بچه و همه بچه ها رو صحیح و سالم برای والدینشون نگه داره و سایه پدر و مادرها بالای سرشون باشه. خوب فعلا چیز دیگه ای توی ذهنم نیست...تا بعد ![]()
![]()

![]()
![]()
و خودش اون رو انجام میده.قربونش برم الهی![]()
و آخر سر باید دعواش کنم تا دیگه صدام نزنه.
البته دلم براش میسوزه وقتی دعواش میکنم ولی اگه چیزی بهش نگم تا صبح ادامه میده!![]()
این قضیه برام خیلی خوشایند بود چون اصولا فاطمه دوست داره روی بالش خودش سر بذاره و منم اینجوری خوابم نمیبره ولی دیشب خیلی خوب بود.![]()
![]()
![]()
![]()
که از عکساش خوشگلتره و اون امیرحسین شیطون که خیلی شیطونتره...
حسابی به من و فاطمه خوش گذشت.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
خوشبختانه با وجودی که از هیچ احدالناسی حساب نمی بره ولی چشم غره های من
کار خودشون رو میکنن و شده ولو چند دقیقه اونو از انجام کارهای خلاف باز میدارند.![]()
![]()
![]()
و تا جایی میره که گیر میکنه و با صدای بلند میگه:"ایلا(لیلا) ...اُمک(کمک)"
و باید بریم و اونو از مخمصه ای که توش افتاده نجات بدیم...البته بسته به اینکه کی رو ببینه و یا در دسترسش باشه از همون شخص کمک میخواد.![]()
و البته بعضی اوقات هم مهربون میشه.!![]()
![]()
و اونایی رو که کوچیک هستند و به قوا خودش "توند" نیستن رو میخوره...البته اگه اجازه بده بزرگ بشن و تند بشن.اینقدر قشنگ میگه:"فیلفل تونده" و یا "فیلفل ژیرینه(شیرینه)" که دلم میخواد بخورمش.![]()
![]()
![]()
![]()





